خرید بک لینک
خط خطی های سردرگم متن های بی سروته روی کاغذوباهم واژه ای که بین حرف هایم جان دادوبازهم همان خط قرمزی که روی نقاشی های ذهنه ترک خورده ام خط میکشدوبه بغض هایم زبان درازی میکندو..بازهم اخرراه...همان بوسه های داغ خداحافظی ومیماندی وقت رفتن چه یگویی...اخرین حرفت...وچقدیغض دار ی وچقدحرف داری وفرصت گفتن نیست..صدای اهسته ومنظم بیب بیب بیب که هشدارمیدهدهنوزهم ضربان قلب منظم است وهنوز هم وقت داری وباعجله بریده بریده وشایدکمی کلافه وسردرگم....نگاه میکنی به ساعت لاک سرخ ابی راروی ناخن هایت میپاشی وگونه هایت راباسرانگشتانت صورتی میکنی وطوری کتاب هارازیربغلت میگیری وعینکت رامیزنی که نشان دهی هنوزهم کمی طبع شعرداری...طبع شعر...!!!چه جمله ی بی سروتهی وقتی اخرراه است وصدای ضریان قلبت راهرچنداهسته ونامنظم درگلویت حس میکنی....وفکرمیکنی به قافیه های مانده ته جیبت وبه یک مصراع بی وزن که درمشتت مانده ودنیال فرصت میگردی غالبش کنی به مخاطبت کمی رژصورتی پنکک وسفیدوسفیدترمیکنی زیرچشمانت راکه ازفرطه خجالت به سرخی میزند....خط چشمت راطوری میکشی که نشان بدهی رنگ چشمانت خیلی متفاوت است ودسته ی موهای خرمایی ات راروی پیشانی ات میریزی وباقدم هایی محکم میروی...اشفته امابه ظاهرسختومغرور..میروی تانشان دهی حتی برای همان یک مصرع بی وزن شب هاست که بیدارمانده ای اماوقتی نگاهت میکندودلت هری میریزدپایین میمانی چه بگویی!که چه حسی حلقه زده دورگردنت ونمیگذاردبگویی چقدبی تابی وچقدسردرگمی درهوایش...امافقط به لب های کبودش خیره میشوی به اندام کشیده ولاغرش وسکوت میکنی....چنددقیقه محوچشمان مشکی اش میشوی که پشت دودسیگارخماره خمارندواهسته میگویی باشدبرای بعدوتومیروی ...ومیمانی بایک مصراع شعربی قافیه ی ته جیبت مانده چه خواهی کرد

برچسب: نویسنده: کاوه رضوانی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 6:46

صفحه بندی