خرید بک لینک
خدازیرچشمی نگاهش میکرد...میدانست حواسش هست خودش رابی خیال گرفته انگارکسی نمیبینتش

دخترک موطلایی قصه هایم رامیگویم....!به دیوارتکیه داده بودوزانوهایش ادراغوش گرفته بودیک عکس کوچک

یک قوطی کبریت....یک عروسک کوچک که لباس مشکی برتن داشت یک شمع سفید....کنارش روی زمین بود

دخترک موطلایی چشم های سبزش راپشت موهایش پنهان کرده بودوبی صدااشک میریخت...بی صدای بی صدا

میترسیدکسی صدای ناله هایش رابشنود...میترسیدکسی به دردهایش بخنددواودلتنگتروناتوان ترشود

غرق درخاطراتش شده بود.....دیرکرده بودتندتندبه گ.شیش زنگ میزدکه بدوبیاکجاموندی

خانومی....مسیرهمیشگی همون یک تیکه خیابون که توی ۳دقیقه طی میکردوحالاباعجله توسی ثانیه دویده بود

به پیچ کوچه که رسیدایستادنفسشوتوسینش حبس کردوباشدت بیرون داد ودوباره باقدمایی بلندواردکوچه شد

بایدواردخونه ای میشدکه درش سبزبود...یک خونه ی ویلایی دوطبقه...واردحیات شدباخحالت نگاهی به کوچه

انداخت ودرواروم بست.....برگشت وبه نمای خونه نگاه کرد...پسرک عوضی پشت پنجره نگاهش میکرد

واردخانه شد....همیشه عاشق این لحظه های دونفره بود..کنارعشقش روی کاناپه نشسته بودوشیرین بازی

میکرد گاهی هم بی پروااغوش معشوقش رابازمیکردوبرای لحظاتی دران گرمای دل انگیزغرق میشد

کاش همیشه باشی....کاش همیشه اغوشت برای من باشد...کاش همیشه تکیه گاهم باشی

بلندشد....اینجای خاطراتش که رسیدازشدت گریه به هق هق افتاده بود..پسرک عوضی.بلندشدزیرپایش

گرفت وروی دودستش بلندش کردوبه طرف اتاق خواب رفتندوچنددقیقه عاشقانه دراغوش هم گم شدند

صدای نفس های عمیقش هنوزهم بیخ گوش دخترک بود...چقدداغ بودچقدنقس هایش مردانه بود

چقدمحتاج این نفس هابود....چقدرجان تازه درروحش دمیده میشدپسرک عوضی دست دخترک راگرفت

ونزدیک دهانش بردوارام وپیاپی چندبوسه بردستش زدوارام گفت دوستت دارم

وچقدارام ودلنشین بوداین کلمات وقتی ازدهان معشوقش بیرون می امد....

ازان رودخترک چقدسخت شد....کوه شد...پابه پای معشوقه اش میرفت وهیچ کدام ازسنگ های مسیرشان

که پایش رامیازردومیخراشید تسلیمش نمیکرد...چقدعاشقانه ان دویک نفرشده بودند

یک کوه....یه دنیاصبربرای هم....یک اغوش برای هم....یک دنیاعشق به پای هم

وچه زوددنیایشان تمام شد ...به پای دیگری.....وحالاتمام این لحظات زیباقسمت میشدبین او ومعشوقش

چقدرسخت بودبرایش تکراراین لحظه ها....وهیچکس به فکردخترک نبود!به فکرتنهایی هایش!به فکراشک هایش

به فکرداغی که روی دلش مانده بود...به فکردردی که دیگردرمانی نداشت

به فکراینکه او روزهایش راازاین به بعدچگونه خواهدگذراند...دلخوش به چه چیزی خواهدشد.......

همه رفتندوبه فکردلخوشی های خودشان بودندودخترک موطلایی قصه هایم ماندویک عکس ویک عروسک کوچک

وخداهم رهایش کردورفت....بی کسی هایت پشت وپناهت دخترک

عکس عاشقانه اشک و گریه

تو درگیر نفس هاتی تو آغوش یکی دیگه

منم درگیر این هق هق داره اشکام بهت میگه

تو رفتی و نمی دونی چقد دلگیر و داغونم

تو اونجا روی ابرایی من اینجا غرق بارونم

برچسب: نویسنده: کاوه رضوانی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 6:46

صفحه بندی